<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Zeitoon</title>
      <link>http://z8un.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 10 Mar 2010 02:10:54 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>تنها کار مثبت اسمشو نبر در تمام این سالها!</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://yaseen.ir/?p=1698">1- خدارو شکر نمردیم و یه کار مثبت از آقا دیدیم!</a>
با اینکه یکی براش چاله کنده بود یکی از ترس خشکیدن درخت رهبری با صدمن خاک  چسبیده به دورش براش گذاشت تو چاله,  ایشون لطف کردن و <a href="http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100869421788">چند بیل خاک توی شکاف باقیمانده ریختن</a> و یکی هم آبپاش پر از آب دادن دستش تا  مرحمت کنن و به نهال رهبری آب بدن, اما همین که ایشون برای یک ساعت هم که شده به جای  دستور قلع و قمع مردم این مملکت و غارت بیت المال, یک درخت که نماد سبزی است بکارن پیشرفت خیلی بزرگیه!  
<a href="http://www.mypicx.com/uploadimg/1838611815_03092010_1.jpg">آفرین گوگولی جان</a>:) بعدا همگی  دست و پاتو می مالیم...

2-<a href="http://gordab.com/content/archives/2252">طفلکی</a> :( حکما" "چیز "خورش کردن

3- احمدی نژاد: هلوکاست یه دروغ بزرگ است... 11 سپتامبر چاخانی بیش نیست.... جنبش سبز به یک شوخی شبیه است... 
من 50 میلیون رأی آوردم. ..همه  من و رهبر را خیلی دوست دارند.
- خدا شفاش بده!
به زودی: بستری شدن احمدی نژاد در آسایشگاه روانی!

<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/3/9/1977728">بالاترین</a>
<a href="http://donbaleh.com/link/236520">دنباله</a>]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_03.html#002275</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_03.html#002275</guid>
         <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 02:10:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> یه چند ساعتی بی خیال... مراسم اسکار رو عشق است...</title>
         <description><![CDATA[1- فکر کنم برای روحیه مون بد نباشه بشینیم مراسم اسکار رو ببینیم.
زمان پخش بوقت ايران :
ساعت  1:30  بامداد، شروع برنامه هاي مرتبط با اسکار
ساعت  2:30  بامداد،  شروع مراسم فرش قرمز
ساعت  5:00  بامداد،  شروع مراسم اصلي
شبکه هاي پخش کننده قابل دريافت در ايران :
Fox Movies
SAT : Nilesat
Freq : 11766
SR : 27500
<a href="http://sikhunak.wordpress.com/2010/03/07/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D9%83%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-2010-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%8A%D9%85-%D8%A8%D8%A8%D9%8A%D9%86%D9%8A%D8%AF/">از وبلاگ سیخونک</a>

2- آخ, <a href="http://chichokalala.blogspot.com/2010/03/29-oscar-speeches-in-2-minutes.html">اگه من امسال اسکار می گرفتم</a> تقدیمش میکردم به جنبش سبز  و کسایی که دراین راه از جون مایه گذاشتن.

3- این <a href="http://nilian1807.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#links">کاریکاتور  چهارشنبه سوری نیما نیلیان</a> به راستی حال آدمو جا میاره.
<p align=”center”><img src=”http://4.bp.blogspot.com/_Pq6M6dil7mg/S465Esy5LkI/AAAAAAAAAOc/aimxF4q9mvY/s1600-h/chaharshanbesoori01.jpg“></p></br>

4- و <a href="http://www.4shared.com/file/235924707/6f22b60b/YANNI_video.html">این آهنگ شاد و قشنگ یانی </a>تقدیم به شما / از <a href="http://zagrosfilm.blogfa.com/post-92.aspx">وبلاگ  هه رپه لکی</a> شادمهر  

<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/3/7/1975379">بالاترین</a>]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_03.html#002274</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_03.html#002274</guid>
         <pubDate>Mon, 08 Mar 2010 01:06:13 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کابوس مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود...</title>
         <description><![CDATA[1- گیجم...
 این روزها وقتی تلویزیون را روشن می کنم یا از روی بی حواسی رادیو را,  باورم نمیشود دارم وقایع امروز را می بینم و می شنوم. می گویم شاید خواب باشم.
این مردک کیست که دارد حرف می زند؟ واقعا رئیس جمهور ماست؟  این یکی واقعا رهبر است؟ از کی ما  اینقدر احمق شدیم که برای همه امور احتیاج به قیم داریم و برای هر کاری باید اجازه او را داشته باشیم و به اسم او حتما کلمه معظم بچسبانیم؟
چه کابوس بدیست این.
این آخوند کیست که دو ساعت است دارد ما را به سبک هزاران سال پیش نصیحت می کند؟ این کارشناسان کیستند که چهار ساعت است دارتد شر و ور می بافند و فکر می کنند برای فجایع انسانی و اقتصادی و فرهنگی اخیر توجیه محکم دارند؟ 
این هیئت دولت مردانه و ریشو و ذوب در ولایت, این مجلس مسخره که تقریبا هیچ یک از مردم مارا نمایندگی نمی کند واقعا مجلس کشور من ایران است؟
 می زنم کانال بعد. دارد قسمتی از یک سریال را نشان می دهد. مو و تمام قسمت های بدن زن ها همه به طرز مسخره ای پوشیده شده. مجری ها همه انگار از مجلس ختم مسجد برگشته اند.
 آیا من کانالهای طنز تلویزیون را گرفته ام ؟ چرا خنده ام نمی گیرد؟ کانال های جدی اش کجاست؟
می زنم روی ماهواره. کانال هایی که پارازیت ندارد دارد جوانان نازنین ما را نشان می دهد که توسط افراد نامعلومی به نام لباس شخصی کتک می خورند. به خاطر ابراز عقیده شان واقعا کتک می خورند! زخمی می شوند. به زندان می افتند. اعدام می شوند! 
 باورم نمی شود! من کجا هستم؟ خوابم؟ نکند مرا دزدیده اند و به کشوری به دور از تمدن برده اند؟ گیجم...
 در شبکه های مختلف افرادی یک به یک می آیند برای من و بقیه هموطنان من دل می سوزانند... با تردید نگاه می کنم. گوش می کنم. مارا می گویند؟ نه بابا... همه چیز لابد روبه راه است و من فقط حالم بد است. نکند روانی شده ام؟ یا دارم کابوس می بینم؟
 به اینترنت وصل می شوم. همه جا همان عکس ها و همان حرف ها... حالم بد می شود از بس خبر دستگیری و توقیف این روزنامه و آن نشریه را می خوانم.
 ما اینقدر بدبختیم؟ نه. نه.  حتما سی سال پیش پدران و مادران ما نگذاشته اند به اینجا برسد؟ آنها زندگی بهتر می خواستند نه هزاران بار بدتر.

می روم به صورتم آبی می زنم تا شاید بیدار شوم... 
به یاد شلوغی های بعد از انتخابات می افتم... با عجله می روم سراغ عکس هایی که از تظاهرات و تجمع ها گرفته ام... و از کسانی که به ما حمله کرده اند. از تجمع آرام 60 هزار نفره ای که برق را بر روی ما قطع کردند تا صدای نماینده های واقعی مردم را نشنویم. از کتک ها, از زخم ها.  همه راست بود... اما  ما امسال همه به پا خواسته ایم. خیلی هستیم. همه سبزیم. همه یک دلیم. همه یک هدف داریم.
همه با هم می توانیم از این کابوس خلاص شویم... باید بتوانیم... باید خلاص شویم... دیگر طاقت ندارم... نمی خواهم بچه هایمان هم سرنوشتی چون ما پیدا کنند. ایران آباد و آزاد خودم را می خواهم...





2- به <a href="http://violet.special.ir/">ویولت</a>  و روحیه اش غبطه می خورم. تنهایی بلند شده رفته کلی از شهرهای اروپایی رو گشته. بدون کمک
همینه هر وقت بیام اینترنت حتما باید یه سری هم به وبلاگش بزنم. خیلی دوستش دارم.

3- بهم دلداری می ده می گه خودتو جای اینا بذار ببین برای بقای خودت چیکار می کردی؟.
می گم من جاشون بودم خیلی راحت معذرت می خواستم  حکومتو می سپردم دست  مردم. می گه دِ نه دِ! منظورم اینه که فکر کن تو مثل اونا قسی القلب و دیکتاتور و زراندوز  و مال مردم خوری! می گم خوب... وقتی می دیدم دیگه کسی منو نمی خواد و هر روز آشوبه و  دیگه با زور اسلحه دارم حکومت می کنم ثروتی که تا به حال جمع می کنم برمی دارم می رم...
- کجا؟
- چه می دونم, سوریه ای, روسیه ای, چینی, ونزوئلایی,....
- خیلی ساده ای!  اولا این کشورها مگه مغز خر خوردن این همه آخوند و اطلاعاتی رو راه بدن؟ شاه به اون شاهیش  و اون همه دوست  تا مدت زیادی نتونست یه جا برای خود و اعضای خانواده اش دست و پا کنه .
- خوب می رفتم به استان  سی ام ایران کومور
- به همین راحتی از این خوان نعمت نفت و ثروت و قدرت و کشور قشنگی مثل ایران دست می کشی؟
- خوب آره...
 - عزیز من, می گم خودتو جای اینا بذار. انگار از پسش بر نمیای...
-نه والله. مثل  آدمای دیکاتور فکر کردن خیلی سخته.

4- پرده های بین مردم و حکومت کاملا دریده شده و هیچ جوره نمی شه دوباره دوختش. آقا جان تلاش بی فایده ست.

5- نمی دونم ملت مگه از<a href="http://kayhannews.ir/881215/14.HTM#other1401"> کیهان </a>انتظار بیشتری داشتن که اینجور برافروخته شدن؟ خوب اینا تموم روزنامه ها رو بستن که فقط کیهان منتشر شه و هر شر و وری دلشون خواست بنویسن. همین نوشته نشون می ده چقدر عصبانی ین. از موسوی از خاتمی و از کروبی.
به قول بهشتی: عصبانی باش و از عصبانیت بمیر!

6- دوسه روز قبل از دستگیری معصوم نیا خبرنگار صداو سیما در رم,  اتفاقا در محفلی با چند نفر از دوبلورها  در مورد مشخصات صدای یک خبرنگار حرف می زدیم. نمی دونم چی شد یاد معصومی نیا افتادم و پرسیدم مثلا این آقا صداش برای پخش مناسبه؟ یکیشون خندید و گفت اصولا باید  در صدا و سیما  باید مقوله مشخصات یک گوینده و خبرنگار رو فراموش کرد. چون تنها مشخصه ای که صدا و سیما می شناسه ذوب بودن در ولایت و آلت دست بودن ودروغگوییه.  

پ.ن.
اصل شعر : کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود...

<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/3/6/1973244">لینک در بالاترین</a>]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_03.html#002273</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_03.html#002273</guid>
         <pubDate>Sat, 06 Mar 2010 02:34:46 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آمریکا  موذیانه زلزله شیلی را ترتیب داد تا خبر دستگیری ریگی را تحت الشعاع قرار دهد!</title>
         <description><![CDATA[احتمالا مهدی کلهر در مصاحبه بعدیش یه همچین چیزایی می گه.

 <a href="http://balatarin.com/permlink/2010/2/27/1966682">در بالاترین</a>

لینک مرتبط
مهدی کلهر: <a href="http://mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1037203">ترجمه "ندا آقاسلطان" به انگلیسی می‌شود "فریاد آقای شاه</a>"]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002272</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002272</guid>
         <pubDate>Sat, 27 Feb 2010 21:05:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خدا بگم چی کارت کنه مهناز!</title>
         <description><![CDATA[1- بهم گفت چقدر ازین روژای پایه نارنجی می زنی. یه بار قرمز خالص بزن ببین چقدر بهت میاد. دفعه دیگه اینطوری نبینمت. 
ایندفعه که خواستم برم پیشش, یه روژ قرمزِ قرمز زدم. یه دستمال کاغذی رو تا کردم و دورشو هی لب زدم تا کمی کمرنگ شه.
اولین تاکسی که اومد  رد شه  تو سرپایینی همچین ترمزی کرد که صداش تا هفت تا خیابون رفت. موقع پیاده شدن هم با نیش باز بهم گفت مهمون ما باش!
سرچهار راه  سرم توی بساط یه دستفروش بود که  فروشنده با اینکه کلی مشتری از این دختر خوشگلا و جینگلا داشت اومد جلو   خیلی گرم سلام علیک کرد و با شوق بی معنایی گفت وایسا بساطمو جمع کنم با هم بریم یه کباب مشتی بزنیم! و پنج انگشت دست راستشو جوری چرخوند که همین الان در حال گرفتن یه لقمه کله گربه ایه. دختر جینگیلا از تعجب داشتن شاخ درمیاوردن و هی به سرتاپام نگاه می کردن ببینن من چه مشخصه ای دارم که بهم گیر داده و چیزی دستگیرشون نشد.
با ناراحتی و  تعجب گفتم   به چه مناسبتی؟(اولش برای یک لحظه فکر کردم حتما یکی از کسایی که از طرف ان جی او بهش کمک کرده بودم. اما همه اونا معمولا با احترام باهام رفتار می کردن این یکی چرا اینقدر می شنگید)  گفت توروخدا بیا دیگه. و خواست بیاد جلو که دستمو بگیره.
گفتم خدا شفات بده. و با عجله دویدم رفتم. از دم جیگرکی رد می شدم ساعت یازده بود و مغازه خلوت. جیگرکی دوید جلو گفت بفرمایید چند سیخ جیگر مهمون ما باش!
امروز چه خبر بود؟
خدا  خدا می کردم زودتر برسم خونه ی مهناز. خدا دعامو اجابت کرد و رسیدم. دم در رختکن که شالمو برمیداشتم تو آینه سرخی لبمو که دیدم.
 مهناز! خدا بگم چیکارت کنه!
گپ زدن با مهناز همه چیو از خاطرم برد.(اصولا موقع غیبت همه غم های انسان فراموش می شه)
موقع برگشتن با اینکه وقت ناهار بود و دندونای کباب خوریم هم هیچ عیبی به هم نزده بود هیچکس به ناهار دعوتم نکرد. صدای کشیده شدن هیچ ترمز تاکسی به گوش نرسید! سگ محلِ سگ محل!
یواشکی یه آینه از کیفم درآوردم دیدم روژم موقع چایی و میوه خودن خونه ی مهناز کاملا پاک شده.


- نه همین ماتیک قرمز, نشان کباب خوردن!



پ.ن.2
<a href="http://z8un.blogfa.com/">زیتون بلاگفا</a> پر؟
شنبه 1 اسفند1388 ساعت: 14:44 توسط:پشتیبانی 
با سلام 
<a href="http://z8un.blogfa.com/">کاربر محترم بلاگفا</a> : طبق گزارشات رسیده شده از طرف کاربران بلاگفا وبلاگ شما حاوی مطالبی خلاف قوانین می باشد
برای پاره ای از توضیحات به سایت زیر که در پایین این نظر گذاشته شده است بروید
در غیر این صورت وبلاگ شما طی یک هفته ی اینده بصورت اتوماتیک حذف خواهد شد 
در پایان 
این اخطار ممکن است بصورت اشتباهی برای شما ارسال شده باشد 
در این صورت می توانید موضوع را به اطلاع ما برسانید 

با تشکر پشتیبانی بلاگفا 
 <a href="http://abuse.blogfa.com/">وب سایت </a>  ایمیل  [ نظر خصوصی ] 

(لطفا یکی از دوستان که ساکن خارج کشوره تو نظرخواهی این <a href="http://abuse.blogfa.com/">وبلاگه</a> بنویسه <a href="http://z8un.blogfa.com">زیتون </a>چه گناهی داشت که فیلتر شد و حالا هم می خواهید حذفش کنید؟ همین کارارو می کنید که هنرمندا و نوابغ و دانشمندا  دلسرد می شن می ذارن از این مملکت می رن فیلتر شدنم کافی نبود که دارین وبلاگمم می بندین؟)
خدا بگم چیکارت کنه مهناز شیرازی!
!( تشابه نام فامیل دوستم مهناز با آقای علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا تصادفی می باشد)

پ.ن.1
رفراندومو شدیدا پایه ام!

پ.ن. 3
 زین پس به جای واژه های منحوس قرمه سبزی, کوکو سبزی, سبز قبا, سبز مغز پسته ای, سبزی خوردن و...
بگویید: قرمه آبی, کوکو آبی, آبی مغز پسته ای, آبی خوردن, 
چشم سبزها باید لنز آبی بزنن و...
از رنگ پرچم که عزیزتر نیستن!

<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/2/23/1961817">لینک در بالاترین</a>]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002271</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002271</guid>
         <pubDate>Tue, 23 Feb 2010 10:52:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>  &quot;خامنه ای با شمایل مبدل به میان مردم میرود&quot; داستانی از ولگرد</title>
         <description> نيمه شب است  &quot; خجسته &quot;خانم ازصدای  دعا و ورد خواندن  &quot;اقا &quot;بيدار ميشود.  در نور  کم چراغ خواب&quot;اقا&quot;  را می بیند لبه تخت اش نشسته. سرش را  توی دستانش گرفته . با خودش حرف میزند. و گاهی  میگوید الله  اکبر... ! الله اکبر ...!!
 خجسته خانم از  تختخواب اش  که در طرف دیگر اطاق است بلند میشود . میاید کنار  تحت &quot; آقا&quot; می نشیند .
  ــ اقا  جان  چرا بیدارید چه تان شده است  ؟
 دستتان درد میکند ؟ باز فشارتان بالا رفته  ؟  و یا باز  فراموش کرده اید &quot; پوشک&quot;تان   بگذارید !! 
  اقا سرش را بلند میکند  نگاهی  به همسرش میاندازد. 
ــ نه عیال  چیزیم نیست . خوابم نمیبرد .  فکرم ناراحت  است سخت  از  کارهای اطرافیانم  عصبانی هستم.  فکر های بدی به سرم  میزند.  
  ــ چرا  اقا ؟
ــ این حرام زاده ها ی اطراف   ما  وحتی مجتبای  بیشرف پسر مان را میگویم  همپالکی هایش  و ان شکم گنده  به من دروغ میگویند .هر وقت از انها  از اوضاع داخل سوال میکنم  انها میگویند : همه جا امن امان است !  من که خر نیستم باور کنم !تلویزیون و ستلایت   راهم  در این بیت از کار انداخته اند.   که من هیچ خبری از  دنیای  خارج  نشنوم . بیشرمها میگویند:
که نگاه کردن به تلویزیون  و گوش کردن  به اخبار بی جهت نگران ام میکند و برای قلبم خوب نیست . 
 در این بیت هم که  به ملاقات  من میایند.
   برایم جوک میگویند و دود دم راه میاندازند !  واز پیشرفت های نیروی  اتمی و موشک  ها یمان  حرف  میزنند ! و یا  از قیمت دولار..  یورو ..و نفت ..و چاوز.. و شیخ نصرالله .. بشار اسد .. حماس .. فجایع اسراییل .. زلزله هایتی ..جنایات  امریکا  وازاین چیز ها برایم قصه میگویند.
  فکر میکنند که  مرا با این نوع  لات و ئلات خوشحال می کنند!! از  وضع داخل که  سوال میکنم میگویند :
امام ناراحت نباشید یک مشت خس وخاشاک  بلند شده بود انها  راهم جارو کردیم وبه هوا رفتند.
 ولی عیال  میدانم این ولد زنا  ها همه شان دروغ میگویند و من بیشعورهم نشسته ام   مثل بز بربرنگاه میکنم !!
 نمیدانم  در کله  پوکشان  چی است  این مملکت را میخواهند به کجا ببرند ؟ 
 هر گهی میخواهند به اسم  من میخورند !باید یک  کاری بکنم  تا از اوضاع دقیقا خودم باخبر شوم ؟ خدا  مرا از دست اینها  راحت  کند !خجسته خانم میگوید :
 ــ خدا نکند آقا .. 
 من یک راه حل برایتان  دارم   که  بفهمید در ایران  اسلامی  مان چه میگذرد !!   شما  هم مثل&quot; رضا شاه&quot; خدا بیامرز! و یا&quot; شاه عباس  کبیر&quot;  لباس مبدل بپوشید . خودتان بروید توی مردم   ببینید  اوضاع در چه حال است  و مردم  در باره شما چی فکر میکنند !!
با شنیدن این پیشنهاد  یک دفعه گل ازگل &quot;اقا&quot;  باز شد ..
ــ عجب فکر خوبی بسرت زده&quot; خجسته خانم &quot;. همین فردا این کار میکنم . اما این موضوع  باید بین من و تو باشد . ولی چه کنیم   که کسی متوجه غیبت  من  از بیت  نشود  ؟
  ــ   حاج افا برای چند ساعت اصلا  مشکل نیست .  من  کمی  ازریشتان را کوتاه  میکنم! یک شلوار جین  می پوشید . یک پیرهن معمولی به تنتان  می کنید .  یک کلاه بیسبال هم  سرتان می گذارید .  که با بسیجی ها اشتباه نشوید. ً
  با آن  ماشین بنز سفید  که شیشه  های دودی دارد از محوطه  بیت خارج میشویم .من  رانندگی میکنم .  میبرمتان  میدان انقلاب  در انجا شما را پیاده میکنم . شنیده ام انجا بهترین نقطه تهران است . بسیار شلوغ است  .  با هر نوع ادمی میشود برخورد  کرد . از بی سواد تا تحصیل کرده گرفته تا  پیر وجوان و زن ومرد.
 شما می توانید  در انجا با هر نوع ادمی از نزدیک  صحبت کنید. و از اوضاع داخلی  مملکت  با خبر شوید  و ببنید  مردم در باره حکومت و  رهبری شما  چگونه فکر میکنند. ! دوسه  میلیون  تومن هم بهتان میدم  که اگر جایی گیر افتادید .  به ان ماموران رشوه گیربیشرف بدهید خودتان را خلاص کنید!!  انها همه شان  پولی هستند !!این را که میگویم از  بعضی خانم های دوستان  شنیده ام  که هر کاری  را میتوان در این مملکت  با رشوه  انجام داد . راستی عصایتان را هم  ببرید عینک هم بزنید و یک کتاب و یا روزنامه هم زیر بغل تان بگیرید.
....
 روز بعد&quot; خجسته خانم &quot;  شکل و شمایل  اقا  را  انطور  که گفته بود  درست کرد  و اقا را  دور از چشم   اهل بیت سوارآن  اتومبیل  بنز  کرد  در حالیکه  خودش رانندگی  میکرد  از محوطه بیت   بدون اینکه  سوئ ظن نگهبانان  برانگیزد از در برزگ اتوماتیکی  بیت خارج شدند.
  &quot;اقا&quot; در صندلی  عقب کز کرده بود !   گاهی  از شیشه  دودی  اتومبیل بیرون  را نگاه میکرد بیاد روزهای پیش  از انقلاب میافتاد .حسرت  زمانی را  میخورد که کسی او را نمیشناخت  در خیابان ها ازادنه پرسه میزد .
  خجسته خانم  با  احتیاط و با ترس ولرز  از خیابان های شلوغ  شمال شهر  به طرف مزکز شهر  از میان تراقیک  سنگین  با زحمت گذشت . چندین بار کم مانده  بود گم شود مجبور شد از راننده ها وعابران خیابانها  ادرس بگیرد چندین بار هم نزدیک بود   تصادف کند .  بلاخره پرسان پرسان  به میدان  انقلاب رسید . 
 روبه به &quot;اقا &quot; کرد و گفت  اینجا همان میدان ۲۴ اسفند قبل از انقلاب است . که اسمش را انقلاب گداشته اند. من در گوشه ای از این میدان توقف میکنم .  شما پیاده شوید . وقتی  گشت وگذارتان تمام شد  و خواستید به بیت  برگردید !درجا یی بیاستید به مبایل من  زنگ بزنید  ادرس بدهید  من میایم  سوارتان  میکنم . این هم مبابل   در حالیکه تلفن را به دستش میداد   گفت :شماره مرا که بلدید؟
  &quot;خجسته خانم &quot; درگوشه ای از میدان  در جلو یک  ایستگاه تاکسی  توقف  کرد .همین که &quot;اقا&quot;  را  پیاده  کرد . یک پلیس بطرف او امد گفت : آی &quot; حاجیه خانم &quot; اینجا توقف ممنوع بود .شروع به نوشتن برگ جریمه کرد. خجسته خانم بدون اینکه اعتراض کند  قبض را از پلیس گرفت . روی صندلی کنارش گداشت  به &quot;اقا &quot; که رفت بود  در صف تاکسی ایستاده  بود دستی تکان داد  و پایش را روی  گاز  گذاشت و  در بین تراقیک خیابان انقلاب گم شد .
..................
&quot; اقا &quot;  از دیدن  دست فروشها و انبوه جمعیت در میدان و اتومبیل ها   که در  حرکت بودند و در هم  میلولیدند  کمی وحشت کرد . سالها بود  که بین مردم عادی  رفت امد نکرده بود . سعی کرد  به اعصابش  مسلط شود نگاهی به اطراف انداخت  چشمش   به خانم مسنی افتاد که  گوشه چادرش را به دندانش گرفته بود  و در یک دست  اش  بقچه  ای بود  و با  دست  دیگرش  دست پسر بچه ای را  در دست  نگاه داشته  بود  در کنار او در صف  نا منظم مسافران ایستاد.  ازان خانم پرسید </description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002270</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002270</guid>
         <pubDate>Sat, 20 Feb 2010 02:15:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حجت بر ما تمام شد...</title>
         <description><![CDATA[وای مامانم اینا!
به علت تأملات روحی ناشی از <a href="http://www.alborznews.net/fa/pages/?cid=15955">تمام شدن حجت بر ما </a>, ادامه مطلب در فرصتی دیگر...
 به راستی که :
"<a href="http://881122.200u.com/">ملت ایران در روز 22 بهمن با آگاهی، بصیرت، همت و توفیق الهی</a> پاسخ کوبنده ای به همه مخالفان نظام جمهوری اسلامی داد و حجت را بر همه تمام کرد."

-  حواسمان باشد. هنوز 5 عضو خانواده <a href="http://bahmanagha.blogspot.com/">بهمن آقا </a>در زندانند... ما که در ایرانیم یک جور تحت فشاریم و اونایی که خارج کشورن هم یه جور.  عجب بدبختی داریم ما...]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002269</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002269</guid>
         <pubDate>Thu, 18 Feb 2010 02:36:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> نیروی انتظامی با سرکوب مردم  مخالف است</title>
         <description><![CDATA[1- ماه ها پیش می خواستیم پروژه ای رو در شهری  کوچک اجرا کنیم که خیلی به نفع مردم محروم بود.
 چند جلسه  تو جیهی گذاشتیم با شهردار و معاون, امام جمعه شهر, رئیس کلانتری, مسئول ارشاد و... که بودجه و منابع انسانی ش رو از کجا می خواهیم تأمین کنیم و چیا می خواهیم به مردم آموزش بدیم و کجاها می خواهیم  دفتر بزیم و...
  قضیه ش مفصله. اما پس از کلی بحث و فحص و اجرای نمایشی قسمتی از کار برای مسئولین و هیئت همراهشون,  در نهایت تونستیم موافقت همه شونو جلب کنیم.  فقط نمی دونم چی شد که در جلسه  آخر دو زن بسیجی بد اخلاق و کینه ای  از کجا پیداشون شد که یکباره با تهمت به وابستگی به رسانه ها و منافقین زدن و تقلید از غرب کاسه و کوزه ی ما رو به هم زدن و کار به یکباره خوابید.
حتی یادمه خود رئیس نیروی انتظامی و چند مأموری که همراش بودن و امام جمعه  و نیروهای شهرداری چقدر ابراز تاسف کردن  از رفتار اون دو زن. چون با این طرح ما از کار اونا هم کم می کرد.(متاسفانه نمی تونم توضیح بیشتری بدم)  فکر کنید, اونقدر به اون کار دلبسته بودم که برای اولین بار با میل و رغبت مقنعه سر میکردم که مشکلی پیش نیاد.

گذشت و گذشت تا اینکه چند روز پیش  در استخر زنی خوشگل و خوش اندام اومد جلو و کلی ماچ و بوسه .
نشناختمش. گفت منو بادت نمیاد اون پروژه اون شهرستان. من جزء بچه های نیروهای انتظامی بودم.
یادم اومد  خانوم پلیسی بود که روی چادرش آرم داشت و تو اون جلسه ها چقدر ازمون پشتیبانی کرد. بخصوص رابطه ش با من خیلی خوب بود... 
حالا از اون شهرستان منتقل شده بود اینجا.
به شوخی گفتم, اگه آقایون نیروی انتظامی بدونن زیر چادر چه تیکه ای  هست ولت نمی کنن.
کلی خندید. و بعد ابراز تاسف  کرد برای به هم خوردن طرح توسط اون خانوم بسیجی ها. کفت من نمی دونم اینا چه طور به خودشون اجازه می دن در هر کاری دخالت کنن.
بعد از اون روز چند بار دیگه دیدمش و با هم دوست شدیم. 
. هر بار از اوضاع مملکت بخصوص از وقایع بعد از انتخابات حرف می زنیم.  
این بار ازش پرسیدم اوضاع مملکت رو چه جوری می بینی خانوم پلیس. نیروی انتظامی همه شون با سرکوب موافقن؟
گفت معلومه که نه. اکثرمون مخالفیم.
و گفت  اونجور که شنیدم بالایی های نیروی انتظامی با هم در این رابطه جلسه می گذارن که ببینن چیکار کنن تا این قدر پیش مردم بده نشیم.

2- وقتی آخونده اومد تو صف تاکسی  پشتم وایساد خیلی خوشحال شدم   گفتم آخ جون, خوراک امروزمون در اومد. آخه خیلی وقت بود هر وقت سوار تاکسی می شم همه با هم هم عقیده ایم و کسی نیست سربه سرش بگذاریم.
تاکسی خالی که جلوم وایساد آخونده پرید که جلو سوار شه. گفتم حاجی, نوبت منه ها.  با لبخند گفت من چاقم جلو بشینم بهتره. گفتم منم بارم زیاده وگرنه ماشین جلویی جا داشت. با احساس بزرگواری گفت: "اشکال ندارد"و رفت عقب نشست.
دو نفر دیگه که بغلش نشستن طفلکی ها داشت روغنشون درمیومد.
برای اینکه محک بزنم آخونده کدوم وریه. برگشتم عقب و  پرسیدم حاج آقا چه خبر؟
با لبخندی ملیح  در حالی که لنگشو گذاشته بود رو برآمدی وسط ماشین, گفت  الحمدالله !امن و امان!
گفتم پس ایشالله  اینا همین روزا رفتنی ین دیگه.
یکهو اخم کرد گفت: خدا نکنه!
گفتم شما که بنز سوار نیستید و پیاده اید دیگه چرا از اینا دفاع می کنی؟
گفت الحمدالله ماشینی هست . اینطور خواستیم به مردم نزدیک تر باشیم و اگه خدا قبول کنه امری به معروفی, نهی از منکری چیزی کرده باشیم.
گفتم پس انشالله(اینو غلیظ گفتم)متوجه شدید که هیچکی اینا رو نمی خواد!(روم نشد بگم شماها. گفتم طفلکی همین یکی دوروز مهمونه. خوب نیست زیاد آزارش بدم)
گفت شما اگه برنامه 20:30 کانال دو رو دیده باشید می دونید سران فتنه رو کی اجیر کرده ..

آقا, همین که اسم برنامه 20:30 رو آورد, صدای همه دراومد. راننده تاکسی گفت من که خیلی وقته دیگه تلویزیون  دروغگوی خودمونو نگاه نمی کنم و فقط بی بی سی فارسی رو نگاه می کنم.(دمش گرم راننده تاکسیه. چون معمولا به خاطر  جواز تاکسی شون می ترسن جلوی دولتی ها حرف بزنن) عقبی ها هم یکیشون گفت وی او ای نگاه می کنه و اون یکی هم گفت من هر شب از اینترنت اخبار دنیا و حتی مملکت خودمون رو دنبال می کنم.
منم  گفتم تو برنامه های صدا و سیما 20:30 دیگه نوبرشه واقعا. یک خبر راست نمی شه ازش شنید..
اخونده عصبانی شد و هی می خواست ماهارو ارشاد کنه ما هم تلاش می کردم بهش بفهمونیم که حکومت ما دیکتاتوره و از زندانی کردن روزنامه نگارا و شکنجه و اعدام و باتوم و گاز اشک آور و سرکوب گفتیم. هر چی گفت صد برابر جوابشو دادیم تا آخر بیچاره هن هن کنان(دیگه نفسش در نمیومد) گفت کشتید منو. آقای راننده نگه دار. پیاده می شم.
دلم سوخت, گفتم حاج آقا کجا؟ بذارید به مقصد برسید بعد پیاده شید.  با عصبانیت گفت تو یکی حرف نزن که از دستت سکته نکنم خوبه.
و شروع کرد به زنگ زدن به موبایل تا بیان دنبالش. کرایه هم یادش رفته بود بده. راننده بهش گفت. اومد از جیبش پول درآوره. پسری که  عقب نشسته بود با خنده گفت ای یَه!!!!جیبش ماشالله تا کجاست هر چی دستش می ره پایینتر به تهش نمی رسه. 
راننده هه از خنده داشت غش می کرد. گفت خدا خیرت بده یه دق دل اساسی خالی کردیم. خیلی وقت بود اینطور نخندیده بودم.

بعدا من  البته از رفتار خودم یه کم  عذاب وجدان گرفتم . ...

3- حزب الله گفته  امشب ساعت 9 الله اکبر بگیم و جنبش سبز گفته ساعت 10.
الله اکبر بگید اما خداوکیلی عکس کسی رو تو ماه نبینید.

4- تو سوپری کلی  ساندیس دیدم گفتم چطور بسیجی ها همه رو نخریدن؟ فروشنده و مشتری ها همه خندیدن. فروشنده گفت اونا می رن سر منبعش, یعنی خود کارخونه.

5- شهر امروز خیلی شلوغ پلوغه. صف جلوی عابربانکا چند برابر روزای دیگه ست.
همه یه جور تشویش دارن. 

<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/2/10/1948423">لینک در بالاترین</a>]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002268</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002268</guid>
         <pubDate>Wed, 10 Feb 2010 16:24:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لقب مسخره فلاحیان</title>
         <description><![CDATA[داشتم برنامه "دیروز, امروز, فردا" رو با شرکت فلاحیان نگاه می کردم و  از حرصم تند تند کرانچی تند و آتشین چی توز می خوردم(باید بخورید تا ببینید چی می گم).
لقب کم آورده بودن زیر اسم فلاحیان نوشته بودن حجت الاسلام والمسلمین فلاحیان.
آخه بگو مگه مذاهب دیگه حجت الاسلام دارن که یه  کلمه مسلمین هم  می چسبونید درِ کونش!
مثل این می مونه که بگیم الکشیش والمسیحیون یا الخاخام والیهودیون!
اگه دنبال لقب بودین که اسمش طولانی تر بشه بهتر بود می نوشتید:
حجت السلام والقاتلین ولزنجیریون...
 والله بیشتر هم بهش میومد.

<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/2/6/1943206">لینک در بالاترین</a>]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002267</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002267</guid>
         <pubDate>Sun, 07 Feb 2010 00:41:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چرک گلو</title>
         <description>

سی با چراغ قوه آورد و نورشو انداخت تو گلوم. 
- بگو اَ... بازتر... بازتر... آخ آخ... حسابی چرکیه. دو سه تیکه بزرگ چرک چسبیده به لوزه هات.
از صبح گلوم شدیدا می سوخت و موقع غذا خوردن یا آب دهان قورت دادن حسابی درد می کرد(نکته مهمش همینجاست. موقع غذا خوردن!)
رفتم آینه آوردم و  گلومو نگاه کردم. افتضاح بود.
- سی با جان, می شه برام ظرف خلال دندونو بیاری؟
- برای چی؟
- بیار دیگه. سوال نکن لطفا.
آورد. با انگشتام دو تا خلال دندونو با هزار زحمت کردم تو حلقم و شروع کردم به فشار آوردن دو طرف چرک.
اولین چرک رو که به اندازه عدسی کوچک بود در آوردم.
سی با با چشمانی پر از تعجب و همراه با تحسین بهم نگاه می کرد با دندونایی کلید شده و دهانی کشیده شده به دو طرف از شدت انزجار ( خودتون امتحان کنید ببینید می تونید همچین نگاهی به یکی بکنید؟ تعجب و تحسین و انزجار همراه با هم. خیلی سخته ها...)
خلاصه هر سه تا چرک رو درآوردم و در دستمال کاغذی پیچیدم و انداختم تو سطل آشغال. گلوم راحت شد.
سیبا که هنوز دندوناش نیمه کلید بود پرسید:
 - تو همچین کار وحشتناکی رو از کجا یاد گرفتی؟
- بچه که بودم زیاد آنژین می شدم. دکترها هم مرتب بهم آمپول پنی سیلین تجویز می کردن. تا یه هفته هم خوب نمیتونستم نوشیدنی و غذا قورت بدم. آخر یه دکتری که خدا پدر و مادر و هفت جد و آبادشو بیامرزه این راهو یادم داد. البته او با آبسلنگ( مثل چوب بستنی چوبی) این کارو می کرد و همراش هم قرص پنی سیلین بهم میداد.

پ.ن.
هر چی می نویسم می ترسم برداشت سیاسی ازش بشه.
مثلا بگن از خلال دندون منظورت این بود و از درآوردن چرک فلان منظورو داشتی.

پ.ن. 2
دوستی می گفت اگه یه وقت ببینم یکی از تظاهر کننده ها تیرخورده یا زمین خورده نمی دونم چیکار کنم. گفتم ندونستن نداره. خوب وظیفه هر آدمیه به آدم زخمی و زمین افتاده کمک کنه.
گفت آخه می ترسم بلایی که سر دکتر آرش حجازی اومد سر منم بیاد.
</description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002266</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002266</guid>
         <pubDate>Sat, 06 Feb 2010 03:16:39 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> ترم دیگر چه اتفاقی می افتد؟</title>
         <description><![CDATA[به گفته دوست دانشجویی تمام  ترم گذشته  <a href="http://www.flickr.com/photos/zeitoon/4331372980/">بالای وایت بورد کلاسشون چیزهایی  می چسبوندن  که دوست داشتن </a> و کسی نمی کندشون. هیچ استادی اعتراض که نمی کرد هیچی, زیر جلکی لبخندی هم  می زد.
روی <a href="http://www.flickr.com/photos/zeitoon/4331372984/">سطل زبانه  </a>حیاط دانشگاه چیزهایی می چسبوندن  که <a href="http://www.flickr.com/photos/zeitoon/4331372982/">ازشون نفرت داشتند </a>و کسی نمی کندشون.
این نفرت در ترم بعد منجر به چی می شه؟
آیا می شه اوضاع دانشگاه ها  رو برگردوند به زمان قبل از انتخابات؟
هیهات من الذله

<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/2/6/1942156">لینک عکس پوستر بالای تخته در بالاترین</a>
<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/2/6/1942157">لینک عکس سطل آشغال داشجویی در بالاترین</a>]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002265</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002265</guid>
         <pubDate>Fri, 05 Feb 2010 02:43:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پرونده جعفر شجونی در دست مادر بزرگ اینجانب  می باشد...</title>
         <description><![CDATA[دیشب سی با خونه نبود. دلم هوای یک <a href="http://z8un.com/archives/2009_01.html">مامان بزرگ با صفا </a>کرده بود و رفتم آوردمش خونه مون.
داشتیم گل می گفتیم گل می شنفتیم. تلویزیون هم داشت برای خودش زرزر میکرد که ناگهان مامان بزرگ خیره شد بهش و گفت:
_ ئه... این که جعفر دزده ست! زیادش کن ببینم چی می ناله! هنوز زنده ست؟
لوگوی برنامه "دیروز امروز فردا" توجه مو جلب کرد و زیر نویسش حجت الاسلام شجونی.
 مجری یعنی ملیجک  وحید یامین پور هم روبه روش  نشسته بود و عین کسی که دارن قلقلکش می دن دائم با ناز و عشوه می خندید.
خندم گرفت که چرا مامان بزرگ لحنش اینقدر تغییر کرده.
- مامان بزرگ, نوشته حجت الاسلام شجونی!
-  درست گفتم دیگه, همون جعفر دزده ست. چه جوون مونده پیرسگ!
- شما می شناسیدش؟
- کدوم کرجیه که این  هیز و دزد سرگردنه رو نشناسه.
شجونی داشت  به اصلاح طلبا دری وری می گفت  که اگر سگی پوزه شو تو  بکنه تو آب, آب نجس نمی شه.
- سگ خودتی و هفت جد و آبادت.
مامان بزرگو به این عصبانیت ندیده بودم. خیلی زن با حوصله و صبوریه معمولا. اسم شجونی رو به عنوان عضو روحانیت مبارز و کسی که پول زیادی تو بانک های خارج داره شنیده بودم اما نمی دونستم کرج چیکار می کرده.
کنجکاو شدم. پرسیدم شما می شناختینش؟
- معلومه! اولش یه آخوند دوزاری بود بعد یهو تقی به توقی خورد و آقا  بعد از انقلاب شد  نماینده مردم کرج در مجلس شورا.
 جزء اولین کسایی بود که حمله کرد کاخ شمس و دارو ندارشو جمع کرد برد خونه ش. حتی لباسای زیر شمس رو نوهاش رو بردبرای خودش و دست دوماشو داد به پاسداراش.
یه همسایه داشتیم- یه زن بیوه تپل مپل سفید رو- که صیغه شجونی شده بود. به روز رفته بود سر گاو صندوقش و  قسم می خورد تموم عتیقه های کاخ شمس رو اونجا دیده بود. می گفت عقاب بزرگ تمام طلای شمس رو هم با افتخار گذاشته بود تو پذیراییش. بعدا از کشور خارجش کرد. کاخ شمس که رفتی دیدی همه چیشو دزدیدن. تمام چیزای با ارزششو جعفر دزده برد.
 یه زن بازی بود که نگو. موقع زناشویی عرق هم می خورد.(مثل گزارش مخملباف شد یه کم)
یه روز رفته بود نماز جمعه کرج گفته بود چرا اسراف می کنید و دوسه نوع غذا درست می کنید؟ یه نوع بسه. الان جنگه و... 
(...) خانم قسم می خورد که یک بار  برای افطاری مهمونشون  بود , 75 رقم غذا و دسر و میوه و شیرینی سر میز گذاشته بود. عین پادشاه ها  بریز و بپاش داشت.

وقتی شجونی گفت که زندانیای سیاسی  تو زندان جکوزی و استخر داشتن خون مامان بزرگ دیگه کاملا به جوش اومد و یه تف گنده انداخت به سمت تلویزیون!
- تف به روت بیاد مرتیکه دزد جنایتکار دروغگو. زیتون جون, نمی دونی چه جوونای نازنینی رو شکنجه کردن و بعد کشتن.(اشک اومد تو چشاش)  اون وقت می گن استخر و جکوزی داشتن. دل آدم می سوزه. بچه های (...) خانوم همه اعدام شدن. بردنشون قبرستون بهایی ها چالشون کردن.(اشکاشو با دستمال پاک کرد)
وقتی بامین پور گفت 30 ثانیه بیشتر وقت نداریم و شجونی گفت من خودم رئیس رادیو تلویزیونم, مامان بزرگ گفت:
- میبینی عجب رویی داره مرتیکه. ولش کنی خودشو صاحب همه چی می دونه.
خلاصه با هر جمله ای که شجونی می گفت یه فحش و یه تف نثارش کرد, بسکه ازش کینه داشت این ننه بزرگ دوست داشتنی ما.
آخرش هم گفت این شارلاتانو کی دعوت کرده تلویزیون؟ آدم قحط بود؟
و بعد رهنمود داد که تورو خدا تو همین دهه زجر کلک اینا رو بکنید, تا نمردم رفتن این از خدا بیخبرا رو به چشم ببینم.
گفتم چشم مامان بزرگ!
 مامان بزرگ بعد از نماینده دیگر کرج "مجید شرع پسند" گفت. که دزد نبود. مرد بود. وقتی (...) خانوم رفت پیشش و از زندانی شدن و اعدام شدن بچه هاش گفت اشکش دراومده و گفته ظلم هیچوقت پایدار نمی مونه من خجلم! وقتی آقا(...) رفته بود پیشش و از اخراج دختر و پسرش که در انقلاب شرکت کرده بودن از کار و دانشگاه شکایت کرده بود گفته بود من خجلم! وسطای نمایندگیش به خاطر اینکه حاضر نشده بود عکس منتظری رو از اتاقش( دفتر نمایندگیش در کرج) برداره از مجلس اخراجش کردن و به جاش یه نماینده بله قربان گو آوردن. 
مامان بزرگ می گفت یکی مثل مجید شرع پسند یکی هم مثل جعفر شجونی دزد و مال مردم خور!

پ.ن.
<a href="http://balatarin.com/topic/2010/1/31/1004305/popular/2">پرونده شجونی در بالاترین</a>

<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/جعفر_شجونی">جعفر شجونی در ویکی پدیا</a>

 لینکی در مورد <a href="http://manazel.blogfa.com/post-268.aspx">وادار کردن عبدالمجید شرع پسند به استعفا</a>

مجید شرع پسند:
« <a href="http://www.iranamerica.com/forum/showthread.php?t=9654">عدم وجودامنیت و نگرانی شدید از آیندۀ سیاسی کشور ، حضور تشریفاتی و سطحی مردم به جای مشارکت عمیق و مؤثر آنان ، وجود تورم وگرانی و تبعیض های ناروا درجامعه ، تکاثر و تداول قدرت در دست عده ای معدود ، ونداشتن انگیزه ورغبت برای ادامۀ فعالیت به علت عدم تحقق حکومت عدل علوی در جامعه و</a>...»

<a href="http://cheshmejoo.blogfa.com/post-256.aspx">متن استعفای شرع پسند</a>...

<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/1/31/1936044">لینک در بالاترین</a>
<a href="http://donbaleh.com/link/219855">لینک در دنباله</a>
<a href="http://4.blognews.name/index.php?subaction=showfull&id=1265046725&archive=&start_from=&ucat=9&">در بلاگ نیوز</a>
<a href="http://www.peiknet.com/1388/02bahman/18/page/shojuni.htm">لینک در پیک نت</a>
<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/2/1/1936866">یک لینک دیگر در بالاترین</a>(به اون یکی وبلاگم)]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002264</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_02.html#002264</guid>
         <pubDate>Mon, 01 Feb 2010 01:18:08 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>انقلاب ما انقلابی کور بود</title>
         <description><![CDATA[خرچنگی مدام بر گلویم چنگ می زند...
امیدوارم بتونیم امسال دهه زجر رو واقعا به دهه آزادی تبدیل کنیم!
<a href="http://azadipress.com/index.php?option=com_seyret&Itemid=27&task=videodirectlink&id=1617">کاش واقعا زمستون سر بیاد</a>...

من خیلی حساس شدم یا شما هم با شنیدن "سراومد زمستون" گریه تون می گیره؟

<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/1/31/1935666">بالاترین</a>]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_01.html#002263</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_01.html#002263</guid>
         <pubDate>Sun, 31 Jan 2010 19:43:16 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دنبالش نگردید, بن لادن اینجاست...</title>
         <description><![CDATA[راستش وقتی بن لادن را  به طور اتفاقی در باغی واقع  در  قلعه حسن خان پیدا کردم اولش به فکر 25 میلیون دلار جایزه بودم.
اما بعد -پس از شنیدن حرفاش- پی بردم که دیدن  اتفاقات و  جنایات وحشتناک  این روزها باعث شده که او  از کارای قبلیش توبه و  به جنبش سبز بپیونده.

از او اجازه خواستم که عکسش رو در وبلاگم بگذارم.
این عکس<a href="http://www.flickr.com/photos/zeitoon/4311715453/"> تمام رخ یار دبستانی جدید ما بن لادن</a>
و این هم <a href="http://www.flickr.com/photos/zeitoon/4311715463/">عکس نمیرخش </a>که نگویید زیتون خالی می بنده
بن لادن از من خواست به شما بگم که ظلم هیچوقت پایدار نمی مونه.


پ.ن.
طبع طنزم خشکید.
حالم بده  از شنیدن خبر اعدام  محمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی پور...
نمی دونم چی بگم ...نمی تونم باور کنم... کشتن دو جوون به همین راحتی...
این حکومت حالیش نیست که هر لحظه داره بیشتر گند می زنه  به خودش؟
این لکه های ننگ هیچوقت از چهره ش پاک نمی شه!
<a href="http://zamaaneh.com/humanrights/2010/01/post_506.html">مصاحبه رادیو زمانه  با نسرین ستوده وکیل آرش رحمانی پور و همینطور با خواهر آرش </a>/

رنگ سبز  پرچممون رو آبی کنید, بنفش کنید, اما توروخدا جوونهای مارو نکشید!

ل<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/1/28/1932326">ینک در بالاترین</a>
<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/1/28/1932332">لینک بن لادن</a>]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_01.html#002262</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_01.html#002262</guid>
         <pubDate>Fri, 29 Jan 2010 00:55:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شعار نویسی ها</title>
         <description><![CDATA[این روزها هر کجا رو که نگاه می کنی شعار می بینی
<a href="http://www.flickr.com/photos/zeitoon/4308163701/">ما سبز می مانیم</a>

<a href="http://www.flickr.com/photos/zeitoon/4308163697/">دولت کودتا استعفا</a>


<a href="http://www.flickr.com/photos/zeitoon/4308163685/in/photostream/">نهضت اسکناس نویسی </a>همچنان ادامه دارد


<a href="http://balatarin.com/permlink/2010/1/27/1930216">لینک عکس تابلو نویس در بالاترین</a>

پ.ن.
عکسها هر کاری کردم اینجانیومد, بهشون لینک مستقیم دادم]]></description>
         <link>http://z8un.com/archives/2010_01.html#002261</link>
         <guid>http://z8un.com/archives/2010_01.html#002261</guid>
         <pubDate>Wed, 27 Jan 2010 13:43:06 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
